ღ شاهزاده ما "آرتین"ღ شاهزاده ما "آرتین"، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره
ღ شاهزاده ما "رادین"ღ شاهزاده ما "رادین"، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 8 روز سن داره

ღ بهونه ی قشنگ ما برای زندگی ღ

بازیگوشی

بیست و هشت ساله هم که باشى یک وقتى مى بینى بازیگوشى آمده سراغت. دلت بازى مى خواهد. دلت سر به سر گذاشتن مى خواهد. دلت مى خواهد تمام روز، از آدم بزرگ بودن استعفا بدهى. دوباره دخترکى باشى، از آن وقتهاى نو بودن دنیا. دخترکى که جوابش "نمى دانم" نباشد. آن اطمینان محکم آن وقتها چه خوشایند بود، نبود؟ **** سردرد دارم. خفیف و ملایم. جایى در پس زمینه ذهنم. مال کم خوابى ست؟ مال روزپشت سر گذاشته ام است؟ نمى دانم. سردرد؟ هست و نیست. فردا دوباره باید زندگی کرد. حسش؟ هست یانیست. نمیدانم.. **** از همه روزهاى این زمستان، امروز را قاب مى کنم و یک گوشه ى ذهنم براى خودم قایم...
21 اسفند 1391

عید امسال با تو

پسر زیبای من امسال اولین عیدیه که تورو در اغوش میگیرم و هدیه ای هستی که خدا به من و بابا داده برات آرزوی سلامتی دارم و از خدا میخوام تا همیشه تو و بابا و همه اونهااییی که واسم عزیزن رو در پناه خودش حفظ کنه... پیشاپیش سال نو مبارک اینم سفره هفت سین امسال ما با آرتین..... خیلی دوستت دارم   پسر زیبای من امسال اولین عیدیه که تورو در اغوش میگیرم و هدیه ای هستی که خدا به من و بابا داده برات آرزوی سلامتی دارم و از خدا میخوام تا همیشه تو و بابا و همه اونهااییی که واسم عزیزن رو در پناه خودش حفظ کنه... پیشاپیش سال نو مبارک اینم سفره هفت سین امسال ما با آرتین..... خیلی دوستت دارم   ...
20 اسفند 1391

صندلی ماشین

مراحل آماده کردن و آشنا کردن آرتین با صندلی ماشین   مراحل آماده کردن و آشنا کردن آرتین با صندلی ماشین و آرتین برای اولین بار توی ماشین روی صندلی خودش نشست دقیقا به اندازه گرفتن همین عکسها طول کشید که شاهزاده خوشکل من خوابش برد... الهی بمیرم ...شنیده بودم گردن نی نی ها میفته یه طرف... با دیدن تو توی این حالت سریع با بابا رفتیم تا برات بالش گردنی-مسافرتی بگیریم.. چون اینهایی که تو بازار بود برای تو بزرگ بودن همون موقع رفتم و یه پارچه رنگ صندلیت گرفتم تا بدم خیاط واست بالش درست کنههههههه شاهزاده زیبا و خوش تیپ و دوست داشتنی من... خوابهای ر...
19 اسفند 1391

هفت ماهگی شاهزاده زندگیممممم

  تنها دلیل زندگیم... شاهزاده من... آرتین هفت ماهگیت مبارکککککک می دانی پسرکم چقدر راضیم از داشتن تو.. دوست دارم تمام واکنش هایت را دوست دارم تمام لحظه های با توبودن را... اما هیچ کدام برایم مزه این نگاه های آرام و بی صدایت را وقتی که خودم را به خواب می زنم تا بخوابی ندارد.. آنقدر آرام نگاهم میکنی که اگر لای چشمانم باز نباشد نمی فهمم... خدایا چقدر خوبی.. چقدر خوبی که می گذاری مادری کنم برای این پسر هفت ماهه ی شیرین.. چقدر خوبی که می گذاری ببینم شادی های پسرم آرتین را... چقدر خوبی که می گذاری ببینم روزهای کودکانه ی آرتینم را...   ...
19 اسفند 1391

تامادر نشی

  تا مادر نشی نمی فهمی نگرانی و دلواپسی  برای اینده ی فرزندت یعنی چه تامادر نشی نمی فهمی شب زنده داری  وپرستاری وفداکاری یعنی چه تامادر نشی نمی فهمی دلشوره داشتن از دیر کردن فرزندت یعنی چه تامادر نشی نمی فهمی گذشت وبخشش درحق اولاد یعنی چه بله........ تامادر نشی  قدر مادرتو نمی فهمی.......   ...
16 اسفند 1391

اسفند ماه

   سررسیدها را دوست دارم، مخصوصا وقتی توی اسفند دستم بگیرمشان. صفحه‌های سفید را ورق می‌زنم ... فکر می‌کنم این همه امکان... این همه روز که می ‌تواند پر از خوشحالی باشد. پر از مهمانی. پر از دوستی... به روی خودم نمی‌آورم که روی بیشتر این صفحه‌ها قرار است جمله تلفن به دوستانم ،  و وقت دکتر ساعت 6 نقش ببندد و..... اسفند که می‌شود روزها شتاب می‌گیرند. همه چیز با دور تند شروع می‌کند به چرخیدن. فاصله بین صبح و شب کمتر و کمتر می‌شود. اسفند یک ماه......    سررسیدها را دوست دارم، مخصوصا وقتی توی اسفند دستم بگیرمشان. ص...
15 اسفند 1391

«من به این تسلیم مى اندیشم.»*

امروز سارا ی توی آینه‌ها را دوست نداشتم. سعی کردم تقصیر را بیندازم گردن  ابروها، یا تقصیر کم خوابی دیشب. ته دلم می‌دانستم که همه‌اش تقصیر خودم است. تقصیر من که هنوز بعد این همه سال اجازه می‌دهم یک نفر دیگر حال مرا تعیین کند. امروز دلم می‌خواست یک نفر دوستم داشته باشد. دلم می‌خواست یک نفر خیلی خیلی خیلی زیاد دوستم داشته باشد..... ...
15 اسفند 1391

آرزوهای مامان و بابا

آرتین جانم... هیچ میدونستی تنها دغدغه ونگرانی من و بابا سلامتی وتضمین آینده ی تو ست؟ هیچ می دونستی زندگی بدون تو برای ما هیچ مفهومی نداره؟ هیچ میدونستی چقدر خوشحالم از اینکه شما رو دارم؟ هیچ می دونستی حاضرم همه ی هستی و جونمو بدم اما خاری به پای تو نره؟ .... آرتین جانم... هیچ میدونستی تنها دغدغه ونگرانی من و بابا سلامتی وتضمین آینده ی تو ست؟ هیچ می دونستی زندگی بدون تو برای ما هیچ مفهومی نداره؟ هیچ میدونستی چقدر خوشحالم از اینکه شما رو دارم؟ هیچ می دونستی حاضرم همه ی هستی و جونمو بدم اما خاری به پای تو نره؟ هیچ می دونستی یه تار موی تو  رو با تمام دنیا وخوبیهاش عوض نمیکنم؟ ...
14 اسفند 1391